تبليغاتX
شهروند دردمند
دردواره‌ ها، دل‌نوشته‌ ها، سروده ها و يادداشت ‌هاي يك شهروند دردمند

سيزده سال پيش دانشجوي رشته‌ي مهندسي كامپيوتر بودم در حالي كه از مال دنيا هيچ نداشتم. حتي كامپيوتر هم نداشتم. قيمت يك كامپيوتر معمولي آن موقع ده برابر حقوق ماهيانه‌ي يك كارگر بود. برنامه‌هاي پاسكال را روي كاغذ مي‌نوشتم و در سايت دانشكده تايپ مي‌كردم.

روزگاري بود كه در زندگي من كامپيوتر نبود، اينترنت نبود، موبايل نبود، پيامك نبود، انواع و اقسام نرم‌افزارهاي سرگرمي و بازي‌هاي رايانه‌اي نبود، ايميل هم نداشتم، ولي تا دلتان بخواهد در زندگي من حضور خدا پررنگ بود. نمازهاي باحال و باصفا بود، قرائت روزانه‌ي قرآن بود، اذان و اقامه و تعقيبات نماز بود، حضور مرتب در نماز جماعت بود.

براي بيدار شدن نماز صبح ساعتي نداشتم كه كوك كنم. آيه‌ي آخر سوره‌ي كهف را مي‌خواندم و در دلم نيت مي‌كردم كه مثلاً ساعت 5:42 دقيقه بيدار شوم و دقيقاً رأس ساعتي كه گفته بودم بيدار مي‌شدم. باور كردن اين مسائل شايد براي برخي‌ها مشكل باشد ولي سال‌هاي سال بنده و برخي ديگر از هم‌اتاقي‌هايم با خواندن همين آيه براي نماز صبح و در ساعت دلخواه بيدار مي‌شديم.* اما الان صبح‌ها موبايلم خودش را خفه مي‌كند و باز هم من بيدار نمي‌شوم.

من يك انسان مسلمان صاحب اراده و اختيار هستم و نمي‌خواهم مغلوب و مقهور تكنولوژي باشم. اين روزها اگر وبلاگ‌نويسي نمي‌كنم براي اين است كه مي‌خواهم تكليفم را با خودم و خداي خودم و انواع فناوري‌هايي كه جاي خدا را در زندگي من پر كرده است روشن كنم. مي‌خواهم برگردم به همان صفا و سادگي روزهاي بي‌تكنولوژي كه اگر هيچ چيز نبود، خدا بود. مي‌خواهم يك بار ديگر زندگي‌ام را بازتعريف كنم و صحنه را جوري بچينم كه من باشم و خدا. هر فناوري‌اي كه بخواهد حضور خدا را در زندگي‌ام كمرنگ كند، بازي را به نفع خدا به هم مي‌ريزم. ري‌ست نرم‌افزاري كار ساز نباشد ري‌ست سخت‌افزاري مي‌كنم. وبلاگ و موبايل و اينترنت و كامپيوتر بايد در دست من باشد نه من در دست اينها.

من از امشب ديگر موبايلم را كوك نخواهم كرد، مي‌خواهم دوباره با آيه‌ي آخر سوره‌ي كهف بيدار شوم:

قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحى‏ إِلَیَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (كهف/110)

بگو: همانا من بشرى همچون شمایم (جز اینكه) به من وحى مى‏شود كه خداى شما خداى یگانه است. پس هر كه به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، كارى شایسته انجام دهد. و هیچ كس را در عبادت پروردگارش شریك نسازد.

فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (سوره قمر، آيه 10)

پس پروردگارش را خواند كه: «من مغلوب شده‌ام، به داد من برس!»

پي‌نوشت:

 البته ناگفته نماند كه بعضي صبح‌ها هم خواب مي‌ماندم و اين هم بي‌علت نبود و باعث مي‌شد خودم را بازخواست كنم كه چه كرده‌ام تا علي‌رغم قرائت آيه‌ي مذكور، توفيق انجام فريضه‌ي نماز صبح از من سلب شده است.

در همين زمينه:


برچسب‌ها: فناوري, خدا, دنيا, مدرنيته, وبلاگ نويسي, آيه آخر سوره كهف
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

Disconnect to Connect

+اين ويدئوي تأمل برانگيز را ببينيد! [+اينجا]

در صورت مسدود بودن نشاني‌هاي فوق از +اينجا نيز مي‌توانيد فايل آن را دريافت كنيد.

ببخشيد اگر تكراري است و ببخشيد كه برخي صحنه‌هاي آن مورد تأييد نگارنده نيست، بل‌كه فلسفه‌ي اصلي اين كليپ منظور نظر است.

فقط خدا مي‌داند كه در اين يك هفته به واسطه‌ي كنار گذاشتن وبلاگ، چه خيرات و بركاتي نصيب من شد كه از بيان آنها عاجزم و خداي متعال را از اين بابت شاكرم.


برچسب‌ها: رسيدن, بريدن, وصال, Disconnect to Connect
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

من مدتي است كه منتظر عذاب هستم. البته از آن عذاب‌هايي كه نمود بيروني دارد و همه با خبر مي‌شوند والا عذاب دوري از خدا را كه خيلي وقت است مي‌كشم و مي‌چشم.

سال‌هاي سال در شب‌هاي قدر از خداي متعال درخواست يك مربّي معنوي و استاد اخلاق عالم و عامل و به روز را داشتم، اما خدا نمي‌داد. اين موضوع البته مربوط به بعد از آشنايي بنده با حاج‌آقا مرتضي تهراني است. اين قدر پرتوقع و خوش‌اشتها بودم و هستم كه مي‌گفتم خوب ايشان كه هستند ولي با عرض معذرت يكي به روزتر و ترجيحاً دانشگاهي و امروزي‌تر معرفي كن خداي خوبم! و خدا هم دعاي مرا استجابت نمي‌كرد و اين داستان طلب مربّي و مرشد همچنان ادامه داشت تا اين كه سه سال قبل آرزوي من مستجاب شد. يك روحاني دانشگاه ديده‌ي خوشفكر و عامل به اخلاق در يك جمع بسيار باصفا و دوست‌داشتني نصيب بنده شد، اما دريغ از عمل به اين حرف‌هاي قشنگ!

كار به جايي رسيده است كه استاد اخلاق مي‌دود دنبال بنده كه فلاني نقاشي خودت را بكش و بياور بنشينيم با هم صحبت كنيم ببينيم كجاها ايراد داري و دو تايي با هم يك خاكي توي سرمان بكنيم! اما بنده هم هر سري مي‌پيچانم ايشان را و البته خودم را در اصل.

لذا مثل قوم بني‌اسرائيل كه از خدا طلب پيامبر و راهنما كردند و بعداً به وي كافر شدند، من هم منتظر عذابم! اگر چه از رحمت او نااميد نيستم، ولي حجت بر من تمام شده است. بهانه‌اي ندارم ديگر.

در آخرين جلسه‌اي كه محضر ايشان بودم، فرمودند: «دنياي هر كسي با آن فرد ديگر متفاوت است. دنيا آن چيزي است كه خدا را از شما مي‌گيرد و مانع توجه شما به حق تعالي مي‌شود. ممكن است ماشين من دنياي من باشد، شغلم، همسرم، خانه‌ام و ... البته بالعكس ممكن است يك نفر همه‌ي اينها را داشته باشد و توجهش جز به حضرت حق نباشد و تلاشش براي كسب درآمد و جلب رضايت همسر و آباد كردن دنيا همه و همه در راه رضاي او باشد.»

اين وبلاگ با همه‌ي مطالب زشت و زيبايش و با همه‌ي مخاطبان ارجمند و باصفايش، الان دنياي من است. شايد براي هميشه كنارش بگذارم تا اگر روزگاري دوباره برگشتم، دستم در دستان او باشد و ادعا كنم كلمه به كلمه‌اي را كه مي‌نويسم براي او نوشته‌ام.

وبلاگ من! دنياي من! فعلاً خدانگهدار!

اگر چه نوشتن را در خفا ترك نخواهم كرد.

اما ...

مي‌روم كز خويشتن بيرون شوم      در پي ليلا رخي مجنون شوم [+]

برايم دعا كنيد!


برچسب‌ها: استاد اخلاق, دنيا, وبلاگ نويسي
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

خيلي از دوستان و مخاطبان اين وبلاگ از بنده درخواست راهنمايي براي چگونه نوشتن كرده‌اند، اين يادداشت به گوشه‌هايي از فنون نگارش اينجانب اشاره دارد.

جدّ پدري‌ام حاج شمس‌الله، قنّاد بود و يك سال قبل از تولد من، دار فاني را وداع گفت تا من هرگز توفيق ديدار اين پدربزرگ ادب‌دوست را نداشته باشم. هم او كه به گفته‌ي پدرم حكايات كليله و دمنه را از بر مي‌خواند و ديوان حافظ انيس هميشگي او بود. اگر چه بعدها پدرم مرا به كارگاه قنّادي و نبات‌ريزي راسته‌ي قنّادها برده بود و تشكيل بلورهاي نبات را از نزديك ديده بودم. نويسندگي بنده نيز بي‌شباهت به كارگاه قنّادي و نبات‌ريزي نيست. ابتدا اندكي در خصوص نحوه‌ي توليد نبات توضيح مي‌دهم و سپس به بحث نوشتن خواهم پرداخت.

براي درست كردن نبات ابتدا آب را گرم مي‌كنند و اندك اندك در آن شكر را حل مي‌كنند، تا اين كه آب به جوش بيايد و اين كار حل كردن شكر را همچنان ادامه مي‌دهند تا به يك محلول فوق اشباع دست يابند. منظور از محلول فوق اشباع محلولي است كه بيش از حدّ معمول و متعارف در آن شكر حل كرده باشند. سپس اين محلول را به آرامي در يك ظرف نيم كره‌اي (شبيه به ظرف خميرگيري نانوايي) كه از مركز نيم‌كره به نقاط مختلف آن نخ وصل شده است، خالي مي‌كنند و كل ظرف را در محفظه‌اي مي‌گذارند كه زود سرد نشود. يعني به تعبير واضح‌تر عمل سرد شدن بين يك تا دو روز طول بكشد. طولاني شدن زمان سرد شدن محلول امكان تبلور بلورهاي نبات را دور نخ‌هاي نصب شده داخل ظرف مي‌دهد و پس از باز شدن در ظرف شما شاهد شاخه‌نبات‌هايي هستيد كه از وسط آنها يك نخ عبور كرده است.

اما ارتباط نبات‌ريزي و نوشتن براي من چيست؟ بنده براي هر سؤال يا موضوعي كه برايم جذابيت داشته باشد يك ظرف نبات در ذهنم درست مي‌كنم و اندك اندك محلول آن را غليظ‌تر مي‌كنم. اين محلول همانا اطلاعاتي است كه به مرور در خصوص آن موضوع خاص كسب خواهم كرد و در جاي خودش قرار مي‌دهم. زماني كه محلول به مرحله‌ي فوق اشباع رسيد آن را در ظرفش خالي مي‌كنم و پس از اندكي كار كردن روي مطلب (خنك شدن مايع نبات) آن را به صورت تبلور افكارم در قالب نوشته، يادداشت، شعر يا داستان منتشر مي‌كنم.

همين الان كه اين مطلب را مي‌نويسم حدود 25 ظرف نبات نصفه نيمه در ذهنم دارم، كه به محض آماده شدن به حضور شما عرضه خواهم كرد. قابل توجه آقا سيدمحمدحسين كه پرسيدند: «شما چگونه هر روز وبلاگ نويسي مي‌كنيد؟»

اين كه برخي مطالب به نظر شما پخته‌تر و عميق‌تر است و برخي ديگر نه، به دليل ميزان غلظت محلول يعني اطلاعات بنده در آن زمينه‌ي خاص و نحوه‌ي تبلور آن يعني نوع نگاه بنده به مسأله مي‌باشد. براي خوب نوشتن تا مي‌توانيد بايد بخوانيد و بخوانيد و از علوم مختلف اطلاع كسب كنيد تا به يك نگاه كل‌نگر برسيد و مطالب شما براي مخاطبان مختلف قابل پذيرش باشد و ضمناً به همه‌ي ابعاد موضوع توجه كرده باشيد. ماجراجو بودن و تجربه كردن موضوعات و مكان‌ها و مشاغل مختلف نيز در امر نگارش به شما كمك خواهد كرد. كساني كه يادداشت همه مشاغل من را خوانده باشند، مي‌دانند كه بنده از فنون مختلف تا حدي سررشته دارم و دانستن اصطلاحات مختلف هر شغل يا هر رشته‌ي تحصيلي دايره‌ي لغات نويسنده را افزايش خواهد داد و مددكار او در امر نگارش خواهد بود. باز هم اگر سؤالي بود در خدمت شما هستم.

ضمناً اگر خواستيد نبات بخريد به عنوان يك قنّادزاده و نبات‌خور حرفه‌اي، نبات پايتخت را توصيه مي‌كنم.


برچسب‌ها: چگونه بنويسيم, نبات, نويسندگي, نگارش
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

خواب بودم خواب شـيرين سـحـــــر     صورتــم را  بـوسه مي‌زد يك نفــــر

يــك نـفــر انــدازه‌ي آغــوش مــــن      بوسه مي‌زد بر لـب خـــامــوش مـن

دســـت خـود را روي دسـتانم كشيد      بـــاز هم طعـم لــب من را چــشيـــد

طعم لــب‌هايش گس و مشـكوك بود      پستـه‌ي لب‌هاي شـورش پــوك بود

تـــا كـه چشمـم را گشودم زود رفت      كـام دل نستـانـده از مـقـصود، رفت

تــاب گــيسو را چــنان تــا بـاز كرد      دود شــد پـروانـه شـد پـــرواز كرد

در خــمــاري بــودم و آشفته حــال      بــا خودم گفتم كه «بابا! بي‌خـيال!»

بـــاز هـــم خوابيده‌ام وقــت ســحر      تا بــيــايــد بــاز هــم آن يـك نـــفــــر

يــك نـفــر انــدازه‌ي آغــوش مـــن      لب گذارد اين دفعه بـر گـــوش مـن  

گــويـــدم: اي شــهرونــد دردمـنـد!     «پاشو! بسه! ايـن قــدر خـالي نبند»


برچسب‌ها: آغوش, خواب, شعر, هزليات
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

چند وقت پيش ايميلي دريافت كردم با مضمون زير كه ظاهراً در يكي از نشريات دانشجويي دانشگاه شريف به چاپ رسيده‌ است. احتمالاً شما هم خوانده باشيد. شايد خيلي‌ها پس از خواندن اين متن كلي به‌به و چه‌چه كنند و احسنت! احسنت! بگويند، ولي بنده بيش از هر چيز تعجب كردم. متن را بخوانيد:

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.

آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.

آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.

همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.

همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.

آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.

آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند

«نقطه سر خط، نشریه دانشجویان دانشگاه شریف»

دقت كنيد! از اين گل و بلبل‌تر كجا پيدا مي‌كنيد؟ پيام متن فوق خيلي رك و راست اين است كه شما به عنوان يك تحصيل‌كرده و نخبه چه در ايران بمانيد يا مهاجرت كنيد آدم خيلي خوبي هستيد و مشكلات كشور از يك جاي ديگري ناشي مي‌شود كه من و شما كاره‌اي نيستيم كه بخواهيم حل كنيم، البته در آخر مي‌گويد: «آن‌هايي كه مي‌مانند، مي‌مانند تا شايد روزي وطن را جايي براي ماندن كنند»

بي‌اختيار ياد حكايت آن قاضي بي‌عرضه‌اي افتادم كه وقتي شاكي شكواييه‌ي خود را قرائت كرد، به او گفت: «تو راست مي‌گويي!»، متهم نيز كه در مقام دفاع از خودش برآمد، پيش خودش گفته‌هاي او را تصديق كرد و گفت: «تو هم راست مي‌گويي!»، زنش كه در اندروني نشسته بود، از پشت پرده صدا زد: «خاك بر سرت با اين قضاوت كردنت!» با خودش انديشيد كه هر دو طرف دعوا كه نمي‌شود همزمان راست بگويند و رو به زنش گفت: «خوب تو هم راست مي‌گويي!»

بعضي اوقات مي‌خواهيم يك جوري حرف بزنيم كه دل همه را به دست بياوريم. همه راضي باشند، همه خوشحال باشند، همه نه فقط خوب، بل‌كه خوب‌تر باشند. اصلاً ريشه‌ي تمام مشكلات اين مملكت زير سر اين انگليسي‌هاي خبيث است، نخبگان بي‌تقصيرند!

بنده نافي حق اختيار در انتخاب محل سكونت و شغل مورد علاقه‌ي كسي نيستم و اين از حقوق اوليه‌ي هر انساني است كه متناسب با سليقه‌ي خود، زمينه‌ي پيشرفت خود را فراهم نمايد. اما بحث بر سر اين است كه آيا ارزش نخبه‌اي كه با وجود مهيا بودن تمام شرايط براي مهاجرت و بهره‌مندي از حقوق بالا و امكان زيستن در يك كشور توسعه‌يافته، رنج ماندن و آباد كردن را به جان خريده است، با كسي كه به هر دليلي مهاجرت كرده، برابر است؟

تعدادي از بهترين دوستان من كه همواره نسبت به شخصيت و منش آنها اداي احترام كرده‌ام در خارج از كشور زندگي مي‌كنند و از صميم قلب به تصميم‌شان احترام مي‌گذارم و همواره براي‌شان دعا خواهم كرد. اما وراي مباحث احساسي، آيا واقعاً انتخاب بين رفتن و ماندن يك نخبه براي خودش و مردمان كشورش علي‌السويه است؟! هرگز چنين نيست!

آيا اساتيد برجسته‌اي كه با وجود امكان اقامت در خارج از كشور براي اداي دين يا تعلق خاطر به ايران بازگشته‌اند، دقيقاً مثل همان‌هايي هستند كه بازنگشته‌اند يا رفته‌اند و اگر همين‌ها هم نمانده بودند باز هم وضعيت دانشگاه‌هاي ما هميني بود كه مي‌بينيم يا بدتر بود؟

آيا پيام متن فوق چيزي غير از ماله كشيدن بر روي انتخاب رفتن و ماندن يك نخبه و خوب جلوه دادن هر دو تصميم وي و انداختن بار مشكلات و مصائب كشور بر روي يك عامل مجهول و بيروني است؟

آيا اگر همين الان اين شش ميليون ايراني مقيم خارج كه خيلي‌هايشان از نخبگان علمي، مهندسي، پزشكي، فرهنگي، هنري و اقتصادي هستند، در ايران زندگي مي‌كردند، باز هم وضعيت‌مان هميني بود كه هست؟ يا حداقلش اين بود كه مردم از وجود آنها بهره‌مند بودند. بنده منكر وخامت اوضاع داخل نيستم، اما با اداي احترام مجدد به تصميم همه‌ي آنهايي كه رفته‌اند، عرض مي‌كنم تفاوت‌ها را فراموش نكنيم! كليد حل مشكلات جامعه در دست نخبگان است، كسي از شاگرد بقال و نانوا و كشاورز و خياط، انتظار اصلاح مشكلات كشور را ندارد.

نخبه‌ي عزيز! براي ادامه‌ي زندگي به يك كشور توسعه يافته مي‌روي؟ دست خدا به همراهت! من كه نخبه نيستم ولي برايت دعا مي‌كنم. فقط يادت باشد يك چمدان بار مسئوليت بر زمين مانده اينجا داري كه نخبگان داخلي علاوه بر بار خودشان دارند آن را به دوش مي‌كشند، تو هم براي اينها دعا كن!

بلي! بار مسئوليت و اداي دين به مردمان سرزميني كه در آن درس خواندي و بزرگ شدي. آخر از هر صد نفر يكي مثل تو مي‌شد، شما هم تشريف مي‌بريد؟ خدانگهدار!

در همين زمينه:


برچسب‌ها: نخبه, نخبگان, فرار مغزها, ماندن يا رفتن
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

سلام نام خداوند است. ابتدا به سلام هفتاد حسنه دارد. جواب سلام واجب است. پدرم هميشه مي‌گفت سلام يعني سلامتي. علما مي‌گويند وقتي كسي سلام مي‌كند يعني به طرف مقابلش مي‌گويد از جانب من در امان هستيد و از طرف من جز سلم و سلامت و آرامش به شما نخواهد رسيد. سلام آغاز رابطه است. سلام كردن نشان دهنده‌ي ادب است. اما ...

اما علاوه بر فوايد فوق سلام خاصيت‌هاي ديگري هم دارد. به عنوان نمونه، كار تصويب پروپوزال بنده از هفت خان دانشكده گذشته بود و علاوه بر تصويب پيش‌پروپوزال و تنظيم پروپوزال و اخذ امضاي استاد راهنما و استاد مشاور و مدير گروه و تصويب در شوراي گروه و دريافت تأييديه‌ي تكراري نبودن عنوان پايان‌نامه از سوي پژوهشگاه علوم و فناوري اطلاعات ايران يا همان irandoc، به شوراي تحصيلات تكميلي دانشكده ارجاع شده بود كه در آن شوراي معزز، به روش تحقيق بنده كه تركيبي يا همان Mixed Method است اشكال گرفته بودند و پروپوزال بنده را تصويب نكرده بودند.

من ساده‌لوح خيال مي‌كردم كه اگر از روش تحقيق تركيبي استفاده كنم و علاوه بر روش كمّي دردسرهاي مصاحبه و روش كيفي و تلفيق اين دو را با هم به جان بخرم، در شوراي تحصيلات تكميلي براي اينجانب كف و سوت و هورا هم مي‌كشند و حال آن كه نه تنها از اين فقرات خبري نبود، بل‌كه اصلاً در فضاي بروكراتيك و پوزيتويستي و علم‌زده‌ي دانشگاه اگر يك نفر بخواهد كار اضافه‌تر كه مبتني بر فهم مسائل است انجام بدهد، توبيخ هم مي‌شود. يكي نيست بگويد مگر سرت درد مي‌كند يا جان اضافه داري كه پايان‌نامه‌اي را كه مي‌شود با يك پرسش‌نامه سر و تهش را جمع كرد كش بدهي و به دنبال فهم مباحث پايه و اساسي آن باشي. اصولاً كش دادن چيز خوبي نيست، اما با اين دلم چه كنم ...

الغرض، دست از پا درازتر، با پروپوزال تصويب نشده و گردني كج به محضر استاد راهنما كه خودش معاون تحصيلات تكميلي دانشكده‌اي ديگري است رسيدم و عرض حال كردم كه قربانت گردم اين چنين بود و آن چنان شد. استاد لختي تأمل كرد و گفت به نزد دكتر ... معاون تحصيلات تكميلي دانشكده‌تان برو و بگو فلاني سلام رساند و بپرس كه مشكل اين روش تحقيق كجا بوده است كه تصويب نگرديده است.

در فرصتي مناسب به محضر معاون تحصيلات تكميلي دانشكده رسيدم و همچون بازرگان سفر كرده به هندوستان سلام آن معاون عزيز را به اين معاون صاحب‌تميز رساندم كه البته بر خلاف داستان طوطي و بازرگان در اينجا نه تنها كسي غش نكرد بلكه به مدد همان سلام گره‌ كار پروپوزال بنده باز شد و مشكل متدولوژي آن رفع شد. البته براي اين كه خيلي هم مصنوعي نباشد، فرمودند اين يك خط را از بخش متدولوژي حذف كنيد و آن يك خط را اضافه كنيد كه يعني بله! ... و هنوز بنده اصلاحات را انجام نداده بودم، صفحه‌ي نخست را به نشانه تأييد امضاء كردند كه اين هم يعني جواب سلام و البته سلام جداگانه‌اي رساندند كه در عرف ديپلماتيك و روابط اداري و سازماني اين سلام‌ها معاني خاص خودش را دارد.

حالا شما باز هم به جاي «سلام» بگوييد: «خسته نباشيد»، «مخلصيم»، «روز بخير»، «خوبي؟» و ...

ببينيد چقدر سلام كردن و سلام رساندن خاصيت دارد، ياد بگيريد!

در همين زمينه:


برچسب‌ها: سلام, پايان‌نامه, پروپوزال, روش تحقيق تركيبي
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

بر خلاف آن چه به نظر مي‌آيد، اين يادداشت بيش از آن كه جنبه‌ي سياسي داشته باشد، از منظر دانش مديريت به لزوم وجود تضاد و تعارض در بين گروه‌هاي كاري و جمع‌هاي مشورتي و تصميم‌ساز نظير مجلس شوراي اسلامي اشاره خواهد داشت. در اينجا نيز بنده به عنوان يك كارشناس مديريت به بيان ديدگاه‌هايم خواهم پرداخت.

بر اساس مطالعات نظريه‌پردازان تئوري سازمان و مديريت نظير استيفن رابينز و ريچارد ال. دفت1، وجود سطحي از تعارض در سازمان يا گروه‌هاي كاري، نه تنها مخرب و عامل بازدارنده نيست، بل‌كه براي گروه‌هايي كه قرار است در آنها فرايند تصميم‌سازي و ارائه راهكار صورت پذيرد، بسيار مؤثر و سازنده است.

مجلس شوراي اسلامي به عنوان نهاد وضع‌كننده‌ي قانون مي‌بايست نماينده‌ي طيف‌هاي مختلف مردم باشد تا از حقوق آحاد جامعه به درستي حمايت نمايد و در زمان تصويب قوانين، مصالح و مقتضيات همه‌ي گروه‌ها را در نظر بگيرد. به نظر نگارنده، حال كه اكثريت مجلس از يك طيف خاص تشكيل يافته است، حضور افرادي همچون علي مطهري مي‌تواند به زايايي فكري و متوازن نمودن تركيب مجلس كمك نمايد. شجاعت مثال زدني ايشان در تذكر به رئيس دولت نهم و دهم در وقايع پس از انتخابات 88 و طرح سؤال از وي، از جمله مصاديق اين كلام حضرت امير در نامه به مالك اشتر است كه «افرادي را كه در گفتن حق از همه صريحتر و در مساعدت و همراهي نسبت ‏به آنچه خداوند براي اوليايش دوست نمي‏دارد، به تو كمتر كمك مي‏كنند را مقدم بدار. خواه موافق ميل تو باشند يا نه، با اهل ورع و صدق و راستي بپيوند و آنان را طوري تربيت كن كه ستايش بي حد از تو نكنند و تو را نسبت ‏به اعمال نادرستي كه انجام داده‌اي تمجيد ننمايد. زيرا مدح ‏و ستايش بيش از حد عجب و خود پسندي به بار مي‌آورد و انسان را به كبر و غرور نزديك مي‏سازد» [+]

علي مطهري نماد تعقّل در دينداري و دينداري مبتني بر شعور است. هم او كه مي‌گويد: «هر طلبه مبتدي که اندک معلومات کلامي داشته باشد، مي‌داند که شيعه بر اساس حسن و قبح عقلي نمي‌پذيرد که حتي در مورد خداوند بگوييم که عدل آن است که خداوند انجام مي دهد بلکه بايد گفت چون عدالت است خداوند انجام مي دهد.» [+]

حتي اگر قرار است مجلس در دست قاطبه‌ي جبهه‌ي پايداري و ايستادگي قرار بگيرد، حضور نيروهايي همچون علي مطهري به دليل داشتن زاويه ديد متفاوت مي‌تواند اشتباهاتي را كه پيروان يك پارادايم فكري خاص از پي بردن به آن عاجز هستند، متذكر نمايد.

با وجود اين كه علي مطهري كانديداي ايده‌آل من نيست و در برخي موارد، از جمله دفاع ايشان از وزير علوم فعلي در زمان كسب رأي اعتماد، به ايشان انتقاد دارم، اما با همان رويكردي كه در ابتدا به آن اشاره كردم، حضور نمايندگان طيف‌هاي فكري مختلف و متعهد به نظام در مجلس شوراي اسلامي را الزامي مي‌بينم.

براي عدم هم صدايي با آنهايي كه علم «تك رأي به علي مطهري» را بلند كرده‌اند و بنده با آنها سنخيتي ندارم، علاوه بر علي مطهري به حسين مظفر، عليرضا محجوب، سهيلا جلودارزاده و برخي نامزدهاي ديگر نيز رأي خواهم داد. نيازي به توضيح مجدد نيست كه افراد فوق الذكر نيز از نگاه انتقادي بنده بي‌اشكال و حتي كم اشتباه نيستند و اصولاً بنده در عالم سياست به دنبال اصلح و صالح نيستم بلكه معمولاً انتخاب بين بد و بدتر است. در اين مقطع زماني نيز بحث تعديل فضاي مجلس است و شايد اگر انتخابات مجلس ششم بود، بنده به جد توصيه مي‌كردم به تعدادي از اصولگرايان شاخصي كه فعلاً اسم‌شان را نياورده‌ام رأي بدهيد.

پي‌نوشت:

1. دفت، ريچارد ال. (1377)، ترجمه پارسائيان-اعرابي، «تئوري و طراحي سازمان»، جلد دوم، ص 826، دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، تهران

در همين زمينه:


برچسب‌ها: انتخابات, تعارض در گروه, مجلس, علي مطهري, شعور
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

تقديم به استاد فرزانه‌ام جناب آقاي دكتر نعمت الله فاضلي

كلاس درست مشق عشق بود و ابداً اين يك سال گذشته را نفهميدم چگونه گذشت. وقتي مي‌گفتي «با نام و ياد خداي مهربان» از زمين كنده مي‌شدم. صدايت چونان ترنّم آواي كبوتران، درس پرواز مي‌آموخت و به بالهاي ضعيف نوباوگان دبستان عشق، شوق پريدن مي‌داد.

هرگز با خودت جزوه‌اي به همراه نداشتي، چون كه علم و دانشت عين وجودت بود و وجودت عين علم. هيچ پرسشي را بي‌پاسخ نگذاشتي مگر اين كه با پوزشي تا هفته‌ي بعد مهلت بخواهي و با دستي پر از جواب يا منبع پاسخ به استقبال پرسش‌كنندگان بيايي.

بر روي اعتراض من به سبك تدريست تأمل كردي و به خاطر حرف من روش معمول و متداولت را تغيير دادي تا اين هم درس ديگري باشد براي من كه بزرگي همزاد تواضع و فروتني است.

بعد از اتمام كلاس به جاي اتاق اساتيد، ترجيح مي‌دادي چاي و قهوه‌ات را در بوفه‌ي دانشكده و با دانشجويان صرف كني، تا كلاس نگذاشتنت نيز كلاس درسي ديگر باشد براي ما.

ساعت كلاس يك ساعت و نيم بود ولي هيچگاه كمتر از دو ساعت تدريس نكردي تا پيمانه‌ي تدريس را پر كرده باشي و هر جلسه از تك تك دانشجويان براي كيفيت كلاس و مباحث مطروحه نظرسنجي كردي، گويي يك مربي نابلد مي‌خواهد از كيفيت كارش اطمينان حاصل كند، اما داشتن دو دهه سابقه‌ي استادي مانع از دريافت و شنيدن نظرات دانشجويان در خصوص كمّ و كيف تدريست نشد.

هر جلسه در آغاز كلاس يك كتاب جديد معرفي مي‌كردي و خودت براي به شوق آوردن دانشجويان بخش‌هايي از كتاب را قرائت مي‌كردي.

سينه‌ات مخزن‌الاسرار دردها و ناگفته‌هاي علوم اجتماعي ايران بود و آن چه را در شبكه چهار سيما و روزنامه‌ي شرق و مهرنامه و ساير مطبوعات مجال گفتن نمي‌يافتي در كلاس درس يا جمع‌هاي خصوصي بيان مي‌كردي تا رسالت اجتماعي‌ات را به درستي ادا كرده باشي.

مباني جامعه‌شناسي را با نمره 20 و با استادي ديگر گذرانيده بودم، اما با وجود اين، همين درس را يك بار ديگر به عنوان مستمع آزاد در كلاست حضور يافتم، تا اثبات كنم درس عشقت را خوب از بر كرده‌ام و راز اين حضور عاشقانه را آنهايي كه براي پاس كردن دروس و گرفتن مدرك به دانشگاه آمده‌ بودند، نفهميدند.

عالم بودي، عاشق بودي، خلاق بودي، مبدع بودي، حرف جديد داشتي، ده برابر همه‌ي استادتمام‌هاي دانشكده كتاب و مقاله و سخنراني داشتي با اين همه در رتبه‌ي استادياري نگهت داشته بودند، تا عقده‌هاي فروخورده‌شان را التيام ببخشند و با كتاب‌سازي و مقاله‌هاي توخالي و پوشالي، مدارج ظاهري‌شان را به رخت بكشند و تو با اين همه نامهرباني، چونان باران بهاري بر باغ و شوره‌زار مي‌باريدي تا آنجا كه گل مي‌رويد لاله برويد و در شوره‌زار خس و خاشاك!

تا باد چنين بادا!

روزت گرامي!

ياد و نام و خاطره‌ات جاويدان!


برچسب‌ها: نعمت الله فاضلي, روز معلم, استاد
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

استاد شهيد! معلم عزيز! مرتضي مطهري مهربان و دلسوز!

در مظلوميت تو همين بس، كه سالروز شهادتت را جشن مي‌گيريم!

حتماً تو بايد كشته مي‌شدي تا ما براي روز معلم بزرگداشت بگيريم، چون معلم خوب معلم مرده است. معلم خوب اگر زنده باشد، مدام مي‌خواهد به ما درس اخلاق بدهد، درس دينداري بدهد و از اين جور حرف‌ها بزند و خوب شايد يك وقت‌هايي هم يك چيزهايي بگويد كه به صلاح نباشد، چون معلم است ديگر، سياستمدار كه نيست .اصلاً چه معني داشت كه تو آن قدر زنده بماني و راجع به هر چيزي تئوري‌پردازي كني. گويي نبودنت هم خيلي بد نشد. حالا چه معني دارد يك آخوند اين قدر از تعقّل و تفكّر دم بزند. اسلام دين تعبّد است. خود خدا در قرآن گفته: «و ماخلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون» حرف شنوي كردن از يك نفر كه ديگر اين قدر تعقّل و شعور نياز ندارد. يك نفر بگويد ما الان چه كار كنيم، ما هم مي‌گوييم چشم! خيلي هم تقسيم كار خوبي است. هم ما مسئوليت همه‌ي كارهايمان را مي‌اندازيم گردن او و هم او پيروان مطيع و حرف گوش كني خواهد داشت.

ولي اين را در گوشي مي‌گويم كسي نشنود، ما به ظاهر چشم را گفتيم ولي باز هم كار خودمان را كرديم. اين طوري تقسيم كار بهتري است چون هم او فكر مي‌كند كه ما آدم‌هاي حرف گوش كني هستيم و هم خودمان فكر مي‌كنيم كه حرف گوش كرده‌ايم و در عين حال كار خودمان را هم كرده‌ايم و تازه به وصيت تو هم عمل كرده‌ايم، چون فقط حرف گوش نكرده‌ايم، بلكه فكر هم كرده‌ايم. بلي! فكر كرده‌ايم كه حرف گوش مي‌كنيم. آخر ما ايراني‌ها خيلي باهوش و زرنگ هستيم.

در هر صورت خدا رحمتت كند! سالروز شهادتت مبارك!


برچسب‌ها: مرتضي مطهري, روز معلم, مظلوميت, تفكر, تعبد
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

حاج‌آقا مرتضي در يكي از جلسات عمومي‌شان فرمودند: «يك وقت يك نفر در خيابان دارد راه مي‌رود، رو به قبله هم نيست، وضو هم ندارد، يك هو ياد خدا مي‌افتد و مي‌گويد: "خدايا قربونت برم!" اين ارزشش از اين كه من بنشينم از اول تا آخر مفاتيح الجنان را با وضو و رو به قبله بخوانم و چيزي نفهمم بيشتر است»

در همين زمينه:


برچسب‌ها: حاج آقا مرتضي تهراني, دعا
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

حاج‌آقا مرتضي تهراني از قول پدر بزرگوراشان –ميرزا عبدالعلي تهراني- نقل مي‌كردند كه روزي به من گفت: «مرتضي مقدس باش! ولي خرمقدس نباش!»

منظور ايشان از مقدس بودن اين بود كه رعايت حدود و حريم الهي را بنما و به مقدسات احترام بگذار، ولي احترام به مقدسات بايد همراه با شعور باشد.

چند وقت پيش تصاويري ديدم از ضريح يك امامزاده كه پشت يك وانت نيسان گردانده مي‌شد و مردمان ساده‌لوح آن را مي‌بوسيدند و در آن نذورات مي‌انداختند. ضريح يك امامزاده كه هنوز روي قبر وي نصب نشده است، قداستي ندارد. ما به زيارت ضريح كه نمي‌رويم، به زيارت قبر فرزندان ائمه مي‌رويم. حال چون دور قبر را با ضريح پوشانيده‌اند، دستمان را به جاي سنگ قبر روي ضريح مي‌گذاريم. اگر به اين مسائل دقت نشود، دين از درون تهي مي‌شود.

مورد ديگري كه ايشان از قول آميرزا عبدالعلي نقل مي‌كردند اين بود كه : «گاهي يك نفر را مي‌بيني تسبيح به دست دارد، انگشتر عقيق دارد، ريش دارد، زيارت عاشورا دارد ولي دين ندارد»

در روايتي از امام رضا –عليه السلام- است كه دينداري چيزي جز ترك محرمات و انجام واجبات نيست. گاهي انسان احساسات ديندارانه‌اش را با انجام برخي ظواهر ديني ارضاء مي‌كند در حالي كه دستش از اصل دينداري كه بر اساس صداقت، امانتداري، رسيدگي به امور برادران ايماني و ... است، خالي است. برخي‌ها دهه به دهه فاطميه و روضه‌ي محرم مي‌گيرند، نه صرفاً به عشق اهل بيت، بلكه به جهت اعتباري كه از اين رهگذر براي خودشان كسب خواهند كرد. دريغ از يك ريال كه بدون بردن نام‌شان بخواهند براي محرومان خرج كنند. همه‌ي مواردي كه در بالا ذكر شد، يعني تسبيح به دست گرفتن، انگشتر عقيق، ريش [بلند گذاشتن] و زيارت عاشورا حداكثر در حد مستحبات است، ولي متأسفانه در جامعه‌ي ما اين افراد به عنوان ديندار شناخته مي‌شوند. يعني به واقع نمادهاي مستحب مذهبي مثل ريش بلند گذاشتن و چادري بودن جاي نمادهاي واقعي دينداري كه انجام واجبات و ترك محرمات براي رسيدن به كمالات انساني است را گرفته است. يعني مي‌شود ريش داشته باشيم و انگشتر عقيق به دست كنيم و دروغ بگوييم و مردم را سركيسه كنيم و ديندار باشيم؟! هرگز!

جاي ديگر آميرزا عبدالعلي گفتند: امكان دارد يك عالم روحاني را ببينيد كه «عالمٌ عادلٌ مجتهدٌ زنديق» يعني عالم است چون درس خوانده، عادل است چون اعمالش به ظاهر مطابق رساله عمليه است، مجتهد است چون به درجه‌ي اجتهاد رسيده و از كسي تقليد نمي‌كند، ولي زنديق است يعني از بيخ و بن دين ندارد. چرا كه آن خدايي كه او مي‌پرستد اصلاً خدا نيست. يعني تفسير و تصويري كه او از خدا ارائه مي‌كند به هيچ عنوان منطبق با خداي باري‌تعالي نيست.

در همين زمينه:


برچسب‌ها: حاج آقا مرتضي تهراني, خرمقدس, حقيقت دين
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

رفته بود ته كوچه‌ي علي چپ، تكيه داده بود به ديوار. يك روزنامه هم گرفته بود دستش و سرش را فرو كرده بود داخل صفحات روزنامه. از سر كوچه سرش ديده نمي‌شد فقط پاها، بخشي از تنه و دست‌هايش ديده مي‌شدند.

از سر كوچه گفتم: «سلام روزتون به خير باشه!» روزنامه را قدري پايين آورد و از بالاي عينكش نگاهي به من كرد و گفت: «چي؟»

گفتم: «سلام»

گفت: «سلام، خوبي؟»

گفتم: «خوبم، ممنون!» و دوباره مشغول مطالعه‌ي روزنامه شد.

گفتم: «حالتون خوبه؟ يه مدت نبوديد، دلم تنگ شده بود براتون» دوباره لبه‌ي روزنامه را پايين داد و قدري با اخم گفت: «چي؟»

گفتم: «هيچي، خوب هستيد كه؟»

گفت: «بله خوبم»

ديدم اين طوري اصلاً نمي‌شود. شاخه گلي را كه برايش گرفته بودم، با بغض و به آرامي داخل كيفم گذاشتم و من هم خودم را زدم به كوچه‌ي علي چپ! گل را كه داخل كيفم مي‌گذاشتم، يكي دو تا از گلبرگ‌هايش روي زمين افتاد. برخي از گلبرگ‌ها و برگ‌هايش نيز خم شد. گل بيچاره!

رفتم انتهاي كوچه كنارش ايستادم. سرش را بلند كرد و گفت: «خوب كاري داشتي؟»

گفتم: «من؟ نه! همين طوري از اينجا رد مي‌شدم گفتم يه حالي ازتون بپرسم»

دوباره مشغول روزنامه خواندن شد و گفت: «آهان! فكر كردم كاري داشتي، خوب ممنون كه سر زدي، من مزاحمت نباشم؟»

گفتم: «شما؟ نه ابداً! من مزاحم شما نباشم!»

در حالي كه همچنان سرش داخل روزنامه بود با لحن سردي گفت: «نه خواهش مي‌كنم، خوشحال شدم»

و من خيلي آرام بدون اين كه او رفتنم را ببيند گفتم: «خداحافظ» و رفتم.

و من رفتم در حالي كه گلم و دلم ته آن كوچه له شده بود.

بله! ته كوچه‌ي علي چپ!


برچسب‌ها: داستان كوتاه, كوچه علي چپ, عشق
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

اينجا اگر چراغي روشن است، روشنايي شمع نيست

اينجا اگر چراغي روشن است، نور متصاعد شده از التهاب يك رشته سيم نيست

اينجا اگر چراغي روشن است، درخشش گاز فلورسنت در يك لوله‌ي دراز و بي‌قواره نيست

اينجا اگر چراغي روشن است، كورسوي كرم شب‌تاب يا برق چشمان گربه در تاريكي نيست

اينجا اگر چراغي روشن است، دلي است كه براثر عبور جريان درد مي‌سوزد تا چراغي را برفروزد

اينجا اگر چراغي روشن است، وجودي است كه ذره ذره آب مي‌شود و بر صفحه‌ي وبلاگ نقش مي‌بندد. اينهايي كه شما مي‌خوانيد كلمه نيستند، پاره‌هاي وجود منند.

اينجا اگر چراغي روشن است، دردمندي در بستر نيارميده و تا صبح بيدار است. به پرستارش گفته برايش مورفين تزريق نكنند، مي‌خواهد همه‌ي دردها را با تمام وجود بچشد.

اينجا اگر چراغي روشن است، دردمندي دور تا دور اتاق مي‌چرخد و با خود حرف مي‌زند و به خود مي‌پيچد، نمي‌داند براي كدام دردش گريه كند. براي دردهاي خودش يا دردهاي جامعه و مردمش.

اينجا اگر چراغي روشن است، چشمانم به در است، خانه را براي حضور همدرداني چون شما آب و جارو كرده‌ام. خوش آمديد، قدمتان به روي چشم، بفرماييد! بفرماييد! فقط شرمنده‌ي گل رويتان! اينجا براي پذيرايي چيزي به جز درد نداريم! ببخشيد! رشته‌ي تحصيلي شما چه بود؟ همه رقم درد هم داريم، از همه رنگ، از همه مدل!

دردهاي اجتماعي، دردهاي اقتصادي، دردهاي مديريتي، دردهاي ديني و بي‌ديني، دردهاي سياسي و سياسي‌كاري، درد جوانان بيكار، درد دختران دم‌بخت، درد بي‌خانمان‌ها، دردهاي سنتي، دردهاي مدرن، درد مقدس‌ها و خرمقدس‌ها، درد مدرن‌ها و پست‌مدرن‌ها، دردهاي غرب‌زدگي و شرق‌زدگي، درد كلنگ‌زني‌هاي پي‌درپي و پروژه‌هاي نيمه‌تمام، درد تغيير يك شبه‌ي مديران، درد بي‌درمان، درد بي‌دردي و ...

ببخشيد! اينجا سلف سرويس است، من ديگر تعارف نكنم! بفرماييد! بفرماييد!


برچسب‌ها: درد, چراغ, دردهاي من
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

به دنبال مزار بي‌نشانت باز مي‌گردم

همه پس‌كوچه‌هاي شهر را گشتم

                                         نشاني نيست

مدينه ديگر آن شهر قديمي نيست ...

متن كامل را اينجا بخوانيد

نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

زندگي بدون رنگ عشق

              مرگ غنچه‌هاي باغ‌هاي اين حوالي است

زندگي بدون طعم عشق

               يك غذاي بي‌خورشت و سرد و خشك و خالي است

زندگي بدون آبرنگ عشق

               بوم خالي و سفيد و ساده‌ روي يك سه‌پايه‌ي خيالي است

زندگي بدون آب و رنگ عشق

               تنگ خالي بدون آب و بي‌حباب و ماهي است

زندگي بدون شاخ و برگ عشق

              تك درخت پير و لخت و خشك مانده در كوير واهي است

زندگي براي من بدون عشق

             يك نوار خالي پر از سكوت و ازدحام هيچ و پوچ صبحگاهي است

زندگي بدون ساز و برگ عشق

             يك نواي بوق‌گونه، يك بسامد بدون گام و يك طنين بي‌فراز و بي‌فرود و يك ترانه‌ي تباهي است

زندگي بدون درد عشق

             مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند اين تن نحيف و سست

                                                                                        در هجوم تندباد گفتمان زرمداري است

عشق! آه!

        يك دقيقه بودنم بدون بودنت مباد!

در همين زمينه:


برچسب‌ها: زندگي, درد, عشق, شعر, سروده
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

از اين پس قصد دارم مشاهدات خودم را در خصوص ويژگي‌ها و سنت‌هاي مردمان شهرهاي مختلف ايران به رشته‌ي تحرير درآورم و از آن جا كه بيان ويژگي‌هاي منفي علاوه بر ايراد غيبت و تهمت به همه‌ي ساكنان آن سرزمين، خلاف اخلاق و عرف قوم‌نگاري است، بنده صرفاً به بيان ويژگي‌هاي مثبت و احياناً خنثي كه بار ارزشي خاصي ندارد اكتفا خواهم كرد.

بين قمي‌ها آدم نازك نارنجي به ندرت خواهيد يافت. آب و هواي كويري قم، مردمان سخت‌كوش و پركاري تربيت كرده است كه يكي از ويژگي‌هاي اصلي شخصيتي‌شان باجنبه بودن است. لذا اگر يك وقت هوس شوخي‌هاي نافرم كرديد، مثلاً دلتان خواست دست و پاي يك نفر را بگيريد و با لباس در استخر بيندازيد، بهترين گزينه دوستان قمي‌تان هستند. البته اين را هم اضافه كنم كه منتظر عمل تلافي‌جويانه باشيد، اما اين عمل و عكس‌العمل نه تنها باعث سست شدن رابطه‌ي دوستي شما نخواهد شد، بلكه به استحكام آن نيز كمك خواهد كرد. يعني صميميت شما با اين كار بيشتر خواهد شد.

شهر قم به جهت موقعيت گره‌گاهي خود نقطه‌ي مياني و اتصال شهرهاي جنوبي و شمالي كشور است. بدين معني كه هر كس قصد سفر از شمال به جنوب يا بالعكس را داشته باشد، به ناچار مي‌بايست از قم عبور كند. همين ويژگي و وجود حرم حضرت معصومه –عليها سلام- باعث تقويت خصلت مهمان‌دوستي و مهمان‌پذيري مردمان شهر قم گشته است. از اين جهت نيز با و بدون اطلاع قبلي مي‌توانيد به طور انفرادي يا گروهي بر سر دوستان قمي خود خراب شويد. اما نكته در اينجاست كه مسافر قم مسافر يك شبه است. يعني به جهت توقف‌گاه بودن شهر قم و فقدان جاذبه‌هاي طبيعي و تاريخي، معمولاً مسافران بيش از يك شب در اين شهر اقامت نمي‌كنند، لذا توجه داشته باشيد كه اقامت شما در منزل دوستان قمي‌تان بيشتر از يك شب يا حداكثر دو شب نباشد.

قمي‌ها به خورد و خوراك خود بسيار اهميت مي‌دهند و زنان قمي معمولاً از دست‌پخت خوبي برخوردار هستند. مصرف انواع روغن در شهر قم بسيار بالاست و مهم‌ترين سوغاتي قم يعني سوهان، سرشار از انواع روغن‌هاي گياهي و حيواني است. اكثر رستوران‌هايي كه من در قم رفته‌ام غذاهاي خوبي ارائه كرده‌اند. بهداشت اين رستوران‌ها شايد اندكي قابل تأمل باشد، اما غذاهايشان واقعاً دلچسب است و ضمناً از قيمت مناسبي بهره‌مند هستند.

به جهت حضور بارگاه حضرت معصومه –سلام‌الله عليها- در شهر قم و صبغه‌ي زيارتي اين شهر، شغل حمله‌داري يا كاروان‌داري حج و ساير سفرهاي زيارتي در قم بسيار رواج دارد و به عنوان شغل دوم بسياري از كسبه تلقي مي‌شود. قمي‌ها در امر پذيرايي و برگزاري مراسمات مختلف تبحّر خاصي دارند و در اين گونه برنامه‌ها از كوچك تا بزرگ همگي كمك مي‌كنند. از رفقاي قمي خود براي اين گونه برنامه‌ها مي‌توانيد استمداد كنيد كه البته احتمالاً توقع متقابلي نيز از شما داشته باشند. اما در مراسم شما سنگ تمام خواهند گذاشت.

از ديگر ويژگي‌هاي مردان قمي اين است كه زيرشلواري را تحت هيچ شرايطي حتي گرماي 45 درجه‌ي قم از زير شلوار اصلي‌شان درنمي‌آورند. با چند نفرشان كه صحبت كردم عرق‌سوز نشدن پا و لطافت پارچه‌ي نخي زيرشلواري و بعضاً برخي مسائل حيثيتي كه در صورت پاره شدن شلوار اصلي بر باد خواهد رفت را به عنوان دلايل اين امر عنوان مي‌كردند كه براي من خيلي عجيب و جالب بود.

در مجموع دوستان و همكاران قمي من در زمره‌ي افراد بسيار خونگرم، بابخار، پايه‌كار و فعالي هستند كه از مسافرت و برنامه‌هاي تفريحي و اردويي با آنها نهايت لذت را مي‌برم. باجنبه بودن قمي‌ها باعث شد كه مردم‌نگاري خودم را از اين خطه آغاز كنم و مطمئن هستم كه بيان طنزآميز و مطايبه‌گونه‌ي من در توصيف ايشان با آغوش باز از سوي ايشان پذيرفته خواهد شد.

تكميلي:

توجه به تفكيك و رعايت حريم محرم و نامحرم در خانواده‌هاي قمي به شدت به چشم مي‌خورد و اين مسأله چه در آداب و رسوم نظير تفكيك سفره‌ي آقايان و خانم‌ها و چه در معماري ساختمان‌ها نظير بالا قرار دادن غيرمتعارف پنجره‌ها به گونه‌اي كه از داخل اتاق، خيابان معلوم نيست و بالعكس، ديده مي‌شود. در معماري سنتي قم، پنجره‌هاي اتاق از ارتفاع ۱۷۰ سانتي متري كف اتاق شروع و به سقف ختم مي‌شود. در اين حالت يك فرد با قد معمولي حتي از كنار پنجره نمي‌تواند داخل كوچه يا خيابان را ببيند.

بافت مردم قم، يك بافت سنتي است و به جهت حضور گسترده‌ي روحانيان در اين شهر، رعايت شعائر مذهبي در شهر قم به وضوح ديده مي‌شود. هر چند اين رعايت آداب و رسوم مذهبي بعضاً در مواردي به قشري‌گري تبديل شده است. به گونه‌اي كه افراد بسياري را مشاهده مي‌كنيد كه تمامي دو ماه محرم و صفر را مشكي مي‌پوشند، اما اين مشكي‌ پوشيدن‌ها متناسب با رعايت ساير حدود و مسائل شرعي نيست.

از سوي ديگر مهاجرپذير بودن و بافت هفتاد و دو ملتي شهر قم به ويژه پس از جنگ تحميلي، تا حد زيادي اتحاد و يك دستي جامعه‌ي سنتي قم را مخدوش كرده است و شما امروزه در سطح شهر قم شاهد عروسي‌هايي هستيد كه سوغات مهاجران است و به هيچ عنوان تناسبي با باورهاي مذهبي سنتي مردمان اصيل قم ندارد. البته اين همزيستي‌ها بر روي تعديل/انحراف جامعه‌ي سنتي قم بي‌تأثير نبوده است. دقيقاً خاطرم مي‌آيد، چند سال پيش كه با اتوبوس از قم به تهران برمي‌گشتيم، يك روحاني با خانواده‌اش از اتوبوس پياده شد كه دخترش مانتو روسري بود.

فقدان فضاهاي مناسب تفريحي و فرهنگي و غلبه‌ي جو سنتي مذهبي در شهر قم باعث بروز يك شكاف گسترده بين نسل قديم و نسل جديد و ظهور يك پوسته‌ي بيروني كاملاً مذهبي و مبادي آداب شريعت و يك هسته‌ي دروني يا لايه‌ي زيرين در محافل خصوصي برخي از جوانان شهر قم كه اين جو سنگين مذهبي را برنمي‌تابند شده است. آن بخشي از نيازهاي جوانان شهر قم كه به واسطه‌ي اعمال برخي محدوديت‌ها و نظارت‌هاي سخت‌گيرانه‌ي اجتماعي از سوي بافت مذهبي امكان بروز و ظهور نيابد، قطعاً زيرزميني خواهد شد و اين مسأله‌اي است كه در شهر قم اتفاق افتاده است.

در خصوص نحوه‌ي رانندگي، متأسفانه يكي از بدترين انواع رانندگي را چه با خودرو و چه با موتور سيكلت در سطح شهر قم مشاهده خواهيد كرد. يك طرفه نشستن بر روي ترك موتور از جمله موارد نادري است كه فقط در قم مي‌توانيد ببينيد. موتور سواري روحانيان نيز اگر چه در ساير شهرها به ندرت ديده شود، اما در شهر قم مشاهده‌ي يك روحاني ملبس به همراه خانواده بر روي موتور سيكلت يك امر كاملاً طبيعي است. لذا در شهر قم بيش از حد معمول مراقب اطراف باشيد تا خداي ناكرده تصادف نكنيد.


برچسب‌ها: قميولوژي, مردم شناسي, قم
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

رفت. خيلي آرام و بي‌صدا رفت. وقتي احساس كرد زيادي است، بدون جار و جنجال بارش را بست و رفت. داد و بيداد هم نكرد، منّت روي سر كسي نگذاشت، اصلاً فحش نداد، دشنام نگفت، نفرين نكرد فقط رفت.

رفت ولي صورتش خيس بود. گريه‌هايش هق‌هق نداشت، مبادا كسي ناله‌هاي او را بشنود. خيلي آرام مي‌گريست و حتي اشك‌هايش را با كف دستش پاك مي‌كرد تا جايي نريزد كه ردّي از خود بر جاي گذاشته باشد.

وقتي فهميد ديگر او را نمي‌خواهي رفت. تو خواب بودي كه رفت. پاورچين پاورچين رفت و لباسش را پوشيد، آن قاب عكس را هم از روي ميز برداشت كه ديگر نبيني‌اش تا مبادا خاطرات گذشته دوباره برايت زنده شود.

گفته بودي ديگر به او اعتماد نداري، راست مي‌گويي! اعتماد كه نباشد سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. او هم رفت كه ديگر سنگ روي يخ نباشد. ديد با بودن و ماندنش اعتمادي جلب نمي‌شود، رفت تا بيش از اين اعتبارش سلب نشود. رفت تا با نبودنش براي تو اعتماد و براي خودش اعتبار ايجاد كند و بگويد آن قدر تو را دوست دارد كه رنجيدن تو برايش خيلي سخت است و عامل رنجش تو را هر آن چه باشد از ميان برخواهد داشت، حتي اگر وجود خودش باشد.

دستگيره‌ي در را كه به سمت پايين مي‌چرخاند، دستش مي‌لرزيد و از دو سوي گونه‌هايش مثل آبشار، جوي اشك جاري بود، دنيا روي سرش خراب شده بود، دستش ديگر توان كشيدن در را نداشت. يك لحظه تمام خاطرات با هم بودن از خاطرش گذشت. تمام غم‌ها و خوشي‌ها، تمام روزها و شب‌هايي كه گذشت، تمام كشمكش‌هاي بي‌سرانجام. ولي ديد كه بايد برود تا از اين بدتر نشود. در را باز كرد و براي آخرين بار نگاهي به در و ديوار و اثاثيه‌ي خانه انداخت، خانه‌اي كه قرار بود خانه‌ي اميدش باشد و ديگر صاحب آن خانه نااميدش كرده بود. از چارچوب در كه بيرون مي‌رفت گويي قبض روح مي‌شد، جانش داشت از بدنش بيرون مي‌آمد، تمام تنش تير مي‌كشيد. ساكش را در دستش محكم كرد و آخرين گام را بيرون نهاد. در را خيلي خيلي آرام بست. ديگر توانش به پايان رسيده بود. يك لحظه بريد و روي زمين نشست ولي ديد تا دير نشده بايد برود. بلند شد ساكش را به دست گرفت و رفت.

دورتر كه مي‌شد گامها را نيز تندتر مي‌كرد. صداي گريه‌اش نيز قدري بلندتر شده بود و هق‌هق ناله‌هايش به گوش مي‌رسيد. شال‌گردنش را روي صورتش گرفته بود و وانمود كرد كه سرفه مي‌كند تا رهگذراني كه خيره خيره به او مي‌نگريستند، نگاه تعجب‌آميزشان را از روي او بردارند. يك لحظه ايستاد. رو به كنج ديوار با يك دستمال چروكيده اشكهايش را پاك كرد و حالت عادي به خودش گرفت. ديگر گريه نمي‌كرد، فقط قدري چشمانش سرخ شده بود. صدايش را صاف كرد و براي اولين تاكسي كه از دور نمايان مي‌شد، دست بلند كرد و گفت: «آزادي!»

تاكسي اندكي جلوتر ايستاد و راننده در حالي كه سرش را خم كرده بود از لاي پنجره گفت: «آزادي؟»

-بله بله!

-بفرماييد ...

تاكسي زرد رنگ در حالي در مه صبحگاهي خيابان سعادت‌آباد محو مي‌شد كه تنها مسافر آزادي را به آزادي برساند.

در همين زمينه:


برچسب‌ها: داستان كوتاه, هجرت در سكوت, رهايي, عشق
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

استاد عزيزم جناب آقاي فتحيان به مناسبت سالگرد غيبت صغراي يازده روزه‌ي رئيس جمهور، دو بيتي زيبايي سروده‌اند كه حيفم آمد براي شما نقل نكنم، عنوان آن را هم جالب انتخاب كرده‌اند، سالروز به محاق رفتن قهرمان صداقت و عدالت:

فغان و درد برای تو پا گشا کردیم

به حرف های نسنجیده اکتفا کردیم

به یمن غیبت صغرای یازده روزه

برای غیبت کبرای تو دعا کردیم [+]

بيست و نهم فروردين تا هشتم ارديبهشت، سالروز دهه‌ي دوركاري گرامي باد

در همين رابطه، از سوي كميته بزرگداشت دهه‌ي دوركاري اسامي روزهاي اين دهه به شرح ذيل اعلام گرديد:

  1. ۲۹ فروردين: دوركاري و رو كم كني
  2. ۳۰ فروردين: دوركاري و جراحي زيبايي
  3. ۳۱ فروردين: دوركاري و ما اينيم
  4. ۱ ارديبهشت: دوركاري و مهرورزي
  5. ۲ ارديبهشت: دوركاري و جهاد اقتصادي
  6. ۳ ارديبهشت: دوركاري و عدالت اجتماعي
  7. ۴ ارديبهشت: دوركاري و رسيدگي به امور منزل
  8. ۵ ارديبهشت: دوركاري و تعويض پانسمان جراحي
  9. ۶ ارديبهشت: دوركاري و ديپلماسي عمومي
  10. ۷ ارديبهشت: دوركاري و صداقت
  11. ۸ ارديبهشت: دوركاري و باز هم افتخاري ديگر
  12. ۹ ارديبهشت: به محل كار برمي‌گرديم (راهپيمايي از ميدان انقلاب تا ميدان پاستور و قرائت قطعنامه)

پي‌نوشت:

از آنجا كه دهه‌ي فجر يازده روز و هفته‌ي وحدت نيز شش روز است، يازده روز دوركاري نيز متواضعانه دهه نامگذاري شده است. لذا به اين مسأله خيلي گير سه‌پيچ ندهيد!


برچسب‌ها: يازده روز غيبت, رئيس جمهور, دهه دوركاري
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  | 

برايش وايت برد خريده‌ايم. با ماژيك يك شكل‌هاي عجيب و غريبي مي‌كشد.

بعد مي‌گويد: «بابا! اگه بگي اين چيه، يه جايزه بهت مي‌دم»

من: «ماهه!»

پسرم: «نه!»

من: «موزه!»

پسرم: «آفرين!!!!! الان برم برات يه جايزه بيارم»

رفته از داخل كيفش يكي از اين برچسب‌هايي كه در مهدكودك به او جايزه داده‌اند را آورده است

و مي‌گويد: «بيا اينم جايزه‌ات!»

برچسب را مي‌گيرم، مي‌بوسمش، بغلش مي‌كنم و مي‌گويم: «خيلي ممنون عزيزم، دستت درد نكنه»

برچسب را يك گوشه‌اي روي ميز مي‌گذارم و مي‌روم.

فرداي آن روز كه از سر كار بر مي‌گردم، در همان بدو ورود مي‌گويد: «بابا! جايزه‌ات رو يادت رفت ببري اداره!»

من [نمي‌شود ولي دلم مي‌خواهد همان جا گريه كنم، با بغض مي‌گويم:] «چشم عزيزم بده همين الان بذارمش توي كيفم، دستت درد نكنه»


برچسب‌ها: صداقت, دنياي كودكان
نوشته شده توسط محمد در ساعت  | لينک  |